۰۱ مهر ۱۳۹۹
 
 
داستان آموزنده و کوتاه : عروسک PDF(فقط براي متون انگليسي) چاپ پست الكترونيكي

عروسکی برای خواهرم که رفته پیش خدا  داستان آموزنده و کوتاه : عروسک    

      سیروس ظهرابیان چند روز به عید مانده بود که به یک مغازه رفتم تا  برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم.همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت:عمه جان""

اما زن با بی حوصلگی جواب داد: من که گفتم پولمان نمی رسد! زن  این جمله را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.به آرامی از پسرک پرسیدم:عروسک را برای کی میخواهی؟؟

با بغض گفت:برای خواهرم،ولی میخوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.

   پرسیدم مگر خواهرت کجاست؟!

جواب داد خواهرم رفته پیش خدا،پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد:من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

   بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:این عکسم را هم به مامان میدهم تا آنجا فراموشم نکند،من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم میگوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه میخورد.

 پسر سرش را پائین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود،دست به جیبم بردم ویک مشت اسکناس بیرون آوردم.

از او پرسیدم:میخواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم؟شاید کافی باشد!! 

    او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت:فکر نمیکنم،چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.   من شروع به شمردن پولهایش کردم.بعد به او گقتم:

این پولها که خیلی زیاد است،حتما میتوانی عروسک را بخری!!  

پسر با شادی گفت:آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد و گفت:

من دلم میخواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم،چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،آیا با این پول که خدا برایم فرستاده میتوانم گل هم بخرم؟

 اشک از چشمانم سرازیر شد،بدون اینکه به او نگاه کنم،گفتم:بله عزیزم؛میتوانی هر چقدر که دوستداری برای مادرت گل بخری.

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمیشد؛ناگهان یاد خبری افتادم که چند روز پیش در روزنامه خوانده بودم:

                 کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.

فردای آنروز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم.پرستار بخش خبر ناگواری به من داد:زن جوان دیشب از دنیا رفت.

  اصلا نمیدانستم آیا این حادثه به پسر مربوط میشود یا نه،حس عجیبی  داشتم.بی هیچ دلیلی به مجلس ترحیم رفتم.

                          در آنجا تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک؛یک شاخه گل روزسفید و یک عکس بود.

 

 

 

 

< قبل   بعد >
 
Top!
Top!